تبلیغات
سرزمین کـــد و کریستال امپایر - داستان روز مرگ___قسمت پنجمـــ):

داستان روز مرگ___قسمت پنجمـــ):

سه شنبه 25 اسفند 1394 09:46 ق.ظ

نویسنده : ☆Real♡princess☆cadence♡skyla♡flurry heart☆elegant heart☆♡rara☆
قسمت بعدی قسمت اخره
یعنی میخواستم یه 3 یا 4 فصلی باشه!
هر فصلم 20 تا 30 قسمت!
ولی داستانام گندن):
فقط بارانا جونم میبینه هیچی طرفدار نداره):
برین ادامه
یک دفعه فرشته ناپدید شد!
امـا چی شد؟؟؟کو اون فرشته؟
روه من الان داخل شمشیره و همیشه ازت مراقبت میکنه توایلایت اسپارکل 
این یک معماست که اسم منو و کیم رو پیدا کنی من تو بچگیت همه جا کنارت بودم.....
اما  چرا من نمیشناسمت؟؟؟؟؟نمیدونم کی هستی؟؟؟؟؟؟اوه خدای من بهتر من برم...
توایلایت رفت و با شمشیرش تونست ملکه کریستل رو یکبار دیگه بفرسته از اونجایی که اومده ولی پرنسس لونا.....اون نایت مرمون شده بود توایلایت از تمام راه ها استفاده کرد ولی نتونست اون رو پرنسسی که بود برگردونه از فرشته کمک خواست ولی اونم نمیدونست.......

پرنسس کدنس رفت پیشش و گفت:لونا برگرد لطفا جواب بده و همون درخت رو نشونش داد
و بله!!!!!!!عمل کرده بود لونا هم برگشت
سلام توایلایت سلام کدنس
خب درحالی که شما داخل پونی ویل و کواستریا می جنگیدید ماهم داخل ماه جنگ داشتیم...که قصش طولانیه و من الان
موفق شدم و شهرم رو نجات دادم و
شهرت؟!؟؟!؟!؟؟مگه تو شهر داری؟!؟

و منم ملکه ی اونجا هستم و دیگه به کواستریا یا پونی ویل یا هرجای دیگه نمیام تا ابد خدافظ 
ما هم جنگیدیم ما هم سختی کشیدیم این دلیل نمیشه توبذاری بری و شهرت و خواهرت رو ترک کنی
  لونا اهمیت نداد و رفت و اسم اون شهر رو گذاشتmoon light 
و ملکه ی اونجا شد سلستیا

(ادامه دارد.....(فقط یک قسمت دیگه



دیدگاهها : داســــــــــــــتــ ـان
آخرینویرایش: سه شنبه 25 اسفند 1394 10:36 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);